حلما...آتیشه...برقه...بلا...
حلما...آتیشه...برقه...بلا...
دخترشیرینم داره بزرگ می شه


بانام خدای مهربون آغازمی کنیم هرحکایتی رو.... حتی حکایتت عشق.....

اینجامن ازعشق می گم.... ازباهم بودن.... ازسعادتی که به لطف خالقم همیشگی خواهدبود... 

نه به سیاست کاری دارم... نه به تورم .....نه به قیمت گوجه ونون...نه به جنگ.... 

فقط می خوام درخانه گرمم ودرکنارهمسرشایسته ام بچه هایی بپرورونم که باعث افتخارم باشن...نه باعث

عذاب روحم.... ازخدای خوبم وازشمادوست عزیز ممنونم که با نظراتتون هدایتم می کنین ......                                                 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:55 | شنبه 15 آذر 1393 توسط مامان جونی

مامان جونم الان ساعت 3شبه ومن شدیدخوابم میادخواب آلود... اگه غلط غلوط نوشتم ببخش....

فرداشب مهمونی تولد2سالگیته وازاونجاکه من بینهایت خوش شانسم که نع خواهردارم ونع خواهرشوهر مجبورم همه کاراموخودم بکنمخطا....

هرچندکل مهمونامون 10نفرن ولی چون کارامون همه باهم شد خیلی خسته ام...غمگین

خونمونوپنل وکاغذدیواری کردیم که تازه دیروز تموم شده کارنصابا... ومن امروزخونه تکونی داشتم... والانم دارم غذاهای فرداروآماده می کنم...عینک... همه می دونن من وقتی جوگیرشم تاسفره مهمونیموازشب قبل پهن میکنم که روزمهمونی زیادکارنداشته باشمچشمک البته شوخی ولی کلا اخلاقی دارم که کارامووبه خصوص غذاهاموبایییییدددخودم بپذم....

ژله رنگین کمانت حاظره...

دسرموزوشکلاتم حاظره...

اول می خواستم چیکن پارمیجینیا بپزم ترسیدم خوب نشه گفتم چیکن کوردن بلو اما حالامی بینم حسش نیست چیکن استراناگف می پذمفرشته

بورانی بادمجان... ماکارونی رنگی...مینی همبرگرخانگی... کیک مرغ واحتمالا سوپ کاهو که ازهرکدومش اندازه 12 نفرمیپزونم که اضافه نیاد... کیکتم عدد 2 درست کردم ولی تزیینش مونده....

وای خدددداااا.... خخییلی کاردارمممم...

واسه وسط کیکتم دولسه دلچه درستیدمزیبا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:02 | جمعه 22 اسفند 1393 توسط مامان جونی

ازاول پاییزشروع کردی به پرتغال خوردن وکم کم عاشق لیموشیرین شدی... روزی 4تا5 تا لیموشیرین می خوردی... منم خوشحححاالل... گفتم امکان نداره امسال این بچه سرمابخوره... ازحق نگذریم تا همین هفته پیش هم حتی یک دونه عطسه هم نکرده بودی که یهو...نمی دونم چی شدازکجایه ویروس بی ادب رفت توی تنتدلشکسته...

توهم که بدمریض.... توی همین یه هفته نیم کیلووزن کم کردیگریهوزنی که به هزارمکافات من واست زیادش می کنم اینقده آسون ازدست رفت.....شاکی

اینقدرحالت بدبودکه دوباردکتررفتیم... یه بارسرشب که تب کرده بودی که خانم دکترزحمت کشیدن گفتن ویروسی شدی وتا سه شب دیگه تب داری همچنان واگه چرک کردگلوت دوباره ببریمت همینشاکی

ودفعه دوم ساعت 4.30صبح که دیدم تب داری وبی قراری استامینوفن دادم که فایده نداشت وتورودرحالی که توی خواب حرف می زدی پیچیدیم لاپتو وبردیم کلینیک سلامت کودک...آقای دکترخواب بودومن وبابایی یه نیم ساعتی مردیم ازنگرانی تاااااا تشریف آآآآووورررددنننقویمتفکر

حالابماندکه بازم تبت پایین نیومدباوجودشیاف ومجبورشدیم خاکشیرنم کرده بذاریم روی تنت وچقدرآزیتروماییسین دادیمت تا یکم حالت اوکی شد... حالامن وبابا چپه شدیمغمناک خیلی شدیدمریض شدیم...چه ویروس بدی بوداین ویروس آخرسال....

تازه چندروزدیگه تولدته جشنومامان مریض شدهعینکاین یعنی اینکه تولدبی تولدزیبا البته مامان جوناوپدرجونارومیگیم بیان ولی زیادمهمون دعوت نمی کنیم... من تا 5سالگیت که فهمیده بشی واست تولدتوپ نمی گیرم بحثم نکن بامنقهر

راستی تاشعربلدی بخونی... من بچه شیعه هستم که تانصفه بلدی. خروس خروس. باب اسفنجی وچشم چشم دوابرو صداتوضبط کردم می زارم روی وبلاگت... دعای فرج روهم بلدی البته فقط تا کن لولییکخندونک

صلوات وقل هوالله هم بلدی... دسته جاروی آشپزخونه رومیاری میگی مامان بخون من بلصم(برقصم)بغل

حالا دست دست دست عکس..............

این عکس آذر93گرفته شده اولین دفعه ای که بردیمت آرایشگاهیبغل بماندکه ازسشواروموزر چقدرترسیدیدلخور

اینم دیوارآرایشگاهی فسقلیزیبا

بعدازحمام اسلاح کنونخندونک

اولین باری که من وبابایی احساس کردیم وقته ورودت به دنیای شهربازیه( سرزمین عجایب دی 93) واسه منو بابا واقعاجالب بودچون توهیچ ذوق وشوقی نداشتی اصلانخندیدی وتمام مدت حالت بهت داشتیغمگین

خونه پدرجون جواد داری باباباغذامی پزی عزیزمبغل ومی گفتی بذاربششم ببینم خوب شدهقه قهه

حلما عصبانی ازباباترسودرحال موکشیدن

تخم مرغ عشق با متن انگلیسی (توهمه چیزداری برای همه چیزمن بودن) ازطرف مامان به بابا که بابایی برد شرکت وسورپرایزشد دلش نیومده بشکوندش سوراخش کرده ومتنشو درآورده (عکسوباوایبرفرستاد)محبت

حلماوبابادرپارکبغل

این عکسوساعت 8صبح ازت گرفتم جوراب ورزشیهای باباروپوشیدی... کلابه جوراب وکفش خیلی علاقه داری هرجاجوراب ببینی سریع می پوشیشونخندونکبغل

پ.ن: این پست روحدود 3هفته پیش نوشتم که به خاطرعکسامنده بودوخداروشکرتکمیل شد...

پ.ن: فرداروزتولدته ولی من تولدتو جمعه می گیرم...

پ.ن:یادت نره من وبابایی خیلی خیلی دوست داریم...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:16 | دوشنبه 11 اسفند 1393 توسط مامان جونی

دلم نیومدواست ننویسم می ترسم یادم بره....

الان بابایی داشت شیرینی می خورد اومدی گفتی: بابایی یه گازبده.....تعجببغل

آقاهه داشت توی تی وی شعر ترکی می خوند اومدی گفتی: مامان آگا چی می گه؟؟؟؟؟؟بغلقه قهه

الانم که سطل لوگوتو برداشتی انداختی دستت داری راه می ری میگی سنگینه ...خدا...کمرم.... نمی تونم... مامان بگیرششش.....زیبابغل

مامان جاننن...... آخه سنت کمه واسه این حرفای قلمبه سلمبه..... چشمت نکنن یه وقت تواینقده خوشگل حرف می زنی.....بغلبغل اعتراف می کنم هروقت ازمهمونی میایم خونمون امکان نداره شب بتونی خوب بخوابی... دل درد می شی..... الانم من بهت خندیدم گفتی خنده نداره ساکت...عینکمحبت من باته بستنی سوتی واست سوت می زنم توداری می رقصیبغلخنده لوگوتو کوبیدی توسرم منم مثلا گریه کردم دادزدی گفتی :بابا بیا مامانو اذیت کردم...... بیا بلغش کن گگه نکنه....بغل



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:54 | دوشنبه 20 بهمن 1393 توسط مامان جونی

گاهی وقتایه حرفایی زده می شه که خیلی خاصه مثل بعضی دیالوگای بازیگرا که آدم ازشنیدن یاخوندنش کلی کیف میکنه..... اما خیلی جملاتم هست که راحت ازکنارش ردمی شیم مثل مکالمات روزانمون ....

ولی وقتی این جملات ساده رویک بچه یک سالو ده ماهه بزنه اون وقته که اوناهم تبدیل می شه به حرف خاص وبه یادموندنی...

خداروشکرماهم دخترشیرین زبونی داریم که باسن کمش کامل حرف می زنه وتابه حال بارهاوبارها بهش گفتم مامان بیاباهم بازی سکوت انجام بدیم ولی وروجک جیگرطلااصلا به این بازی علاقه نداره....همه چیزمیگه به غیرازدستشویی داشتنشو.....چندتاخوشگلشوکه یادم مونده واست می ذارم تایادگاری بمونه:

داشتیم ازخونه چدرجون برمی گشتیم درداشبوردوبازکردی یه 500تومنی بوداون تو برداشتی گفتی: ب یم بستنی بخرم... یه هوپولوگداشتی سرجاش وگفتی:نمی خواد...خونه داریم....

مکالمه حلما باتلفن خیالی یا کنترل ضبط ماشین یا کنترل تی وی با باباییش: الو..سلام آگا... چطوری آگا؟؟ خوب هستین؟؟؟ چه خبرا؟؟؟ سلامتی.... نه بابا؟؟؟؟ ودرآخر می زنه زیرخنده....{تقلیدازمامان}

که باباجونی صداتوضبط کرده وهروزباهمکاراش گوش می دن وازلحن بانمکت کلی می خندن وهمشون تکیه کلامشون شده همین دیالوگ تو....

ازخواب بیدارشدی گفتی مامان بیا... من همون جابودم ولی بامامان جون داشتم سبزی تمیز می کردم دستامم گلی بودگفتم نمی شه بیام مامان... دایی رضااومدکنارت گفتی بورو... دایی رضاناراحت شد یهوبرگشتی دستاتوبازکردی گفتی :پسرم بیابلغمممم.....

کلا به جای اینکه بگی بغلم کن می گی بیابلغم

صبحاکه بیدارمی شی می گی سلام مامان صبح بخیر....

چندروزپیش توی تی وی اناردیدی گفتی انارمی خوام ..گفتم نداریم... دویدی رفتی کارت انارتوازتو کارتات پیداکردی 4تا کردی وگذاشتی دهنت گفتی اینم انار.....

بهم میگم نازدونه نهارچی درست کنم؟ میگی ماهی دوست دارم ماکارونی دوست دارم....

الانم ازخواب بیدارشدی وداری صدام می کنی.بقیه شوبعدا واست می نویسم.خیلی می خوامت شیرین زبون من



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:09 | دوشنبه 20 بهمن 1393 توسط مامان جونی

می دونی  بعضی  وقتا آدم نمی دونه وقتی کلی ذوق می کنه بایدچی کار کنه..... کاش یه راههی واسه تخلیه کلی حس خوب بلدبودم.....

خیلی  خوش زبون شدی ... بی نهایت..... 

هرچی تو تبلیغات تلویزیون می بینی می خوای... البته فقط خوردنی هارو...مثل پشمک حاج عبدالله که هروقت می بینیش میگی ....شولالا....شولالا(شکلات)

یاپفک چاکلز که می گی چیپسسس... چیییییپپپپسسسسسس.... کره میهن و.......

امروز آدرس خونمونو یادگرفتی.... انقده ناز حرف می زنی که دلم می خواد ازتمام حرفات فیلم بگیرم نگه دارم...

نیم ساعت پیش من درازکشیدم خودمو زدم به خواب که توام بیای بخوابی.... ولی توداشتی بازی می کردی یهو دیدم داری دست می کشی به پاهام  ..... اولش نفهمیدم داری چی کارمی کنی .... گفتی مامانی .....

ماساج......(ماساژ) قربون دستای کوچیکت بشم که پاهای منو ماساژ می دادی...... حالا خودتم میگی خوبه عالی عالی...... منم که تو آسمونا کلی کیف کردم......

صبحا بیدارمی شی میگی: پاشو ساعت ده....... به بادکنک می گی :باکالوون.... وبه تولد میگی: تلدون

ببخش که عکس نذاشتم...آخه با تبلتم پست می ذارم واست.... کلی بازی فکری وکتاب واست خریدیم... عکس همشونو واسه یادگاری می ذارم.......



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:03 | شنبه 29 آذر 1393 توسط مامان جونی

نمی دونم چون دختری انقده شیرین زبونی یا ما خیلی ندیدپدیدیم که هرچی می گی کلی ذوق مرگ می شیم بی اضافه 100تاماچ آبدار........

ولی خداییش یه چیزی توحرف زدنت خیلی بامزس..... اونی که خودت دوست داری می گی..... حتی اگه ازکلمه اصلی سخت ترباشه.....

مثل پرتقال که می گی پرتالال... شایدمافکرمی کنیم سختش می کنی برای توآسونه.....

حرفای خوشگلتوتوی دایرالمعارف لغاتت نوشتم...

اما یه وقتایی که خیلی احساستی می شی واقعامن وبابایی رومی بری توآسمونا اونم وقتیه که بهمون می گی دوست دارم....عاشقتم.... اونم به زبون ناز خودت

دستتومی ندازی دوره گردنمونومیگی: دوست منم...عاشگ منم....dooset manam......asheg manam بجای دارم می گی منم...

ببخش که انقدرپستاتو ساده می نویسم چون باتبلت کارمی کنم لبتاپ خرابه متاسفانه...... عکساتم می ذارم شیرین زبون من..... عاشق منم....دوست منم عشقم....

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:22 | يکشنبه 23 آذر 1393 توسط مامان جونی

صبح که ازخواب باسرصدای دخترجون بیدارمیشم اولین چیزی که به ذهنم میاداینه که صبحونه چی بدم به بچم که هم مقوی باشه هم خوشمزه.......

آخه دخترباکلاس مامان اصلاوابدانون پنیر نون خامه یا کره عسل دوست نداره وخودموبکشمم نمی خوره...

چندروزپیش خودم یه چیزی اختراع کردم که طعم خوبی داشت وخیلی هم مقوی وآسون بود وباترفندحلما بیابستنی بخوریم حلماروبه خوردنش تشویق  کردم که خداروشکرطعمشوپسندیدو همشوخورد.....

گفتم بیام اینجابگم طرزتهیه شو شایدبدرد کسی بخوره.....

2تاخرمای رطب روشستم وپوست وهسته شوجداکردم وباپشت قاشق حسابی له کردم..... سه تادونه بیسکوییت مادررو بایه قاشق شیربه خرمااضافه کردم ویه گردوی کوبیده شده روریختم توشون یه سرقاشق کنجدم زدم وکلی هم زدم تا کامل باهم مخلوط شدن ویه 15دقیقه گذاشتم تویخچال تامزه ها باهم مخلوط شن.... بعدشم یه قاشق بستنی گذاشتم توش ودادم دست حلما واونم بااشتهاخورد.....

امتحان کنین خوشمزست........



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:57 | يکشنبه 16 آذر 1393 توسط مامان جونی

امروزسالگردعقدمحضری ماست...چهارمین سالگرد.....مامشهدی هایه سعادتی که نسیبمون شده همجواری آقامون امام رضا(ع) که شهرمونو واسمون بهشت کرده....توشهرمن رسمه که صیغه محرمیت بین یه دختروپسردرحرم ایشون خونده می شه واین یعنی سرآغازه یه عالمه خوشبختی .....وقتی اولین قدم های متاهلیتوجایی برمی داری که زیرپاهات پربال فرشته هاست....جایی که به معنای واقعی یه تکه ازبهشته... وقتی صیغه محرمیت خونده می شه اونم خیلی خیلی نزدیک ضریح نورانی آقام عروس ودومادبعدازروبوسی بااطرافیان دست همومیگیرن ومی رن زیارت ویه دل سیرازآقاخوشبختی می خوان.... این اتفاقی بودکه 4سال پیش دیروزواسه من وعشق ابدیم افتاد...دقیقاساعت 6.30بعدازظهر روزیک شنبه ...2روزمونده بودبه محرم...امروزهم به روایت تقویم ساعت 10صبح با اهل فامیل به محضررفتیم وشناسنامه ای هم مال هم شدیم....روزقبلش که عقدکردیم شب همه اومدن خونه ما ویه مجلس عصرونه وعمه ای که تازه عروس روبسیارزیباآرایش کردو دومادی که ازدیدن این همه زیبایی سیرنمی شدزیبا.... واین شدکه برخلاف اعتقادات خانوادگی که میگه تاوقتی عقدمحضری نکنین دومادنبایدشب پیش عروسش بمونه... موندگارشدزیبامحبت انگشترنامزدی باقلوا تاج گل هدیه هایی بودکه توسط بنده دریافت شدمحبت زیادنمی شه ازاون شب گفت... همش تاابدتوقلب هردومون می مونه و الان هروقت می خوایم خاطره بازی کنیم میریم سراغ اون شب... شب خوبی بود....خیلی حرف زدیم.... خیلی برنامه ریختیم واسه آینده و... نصفه های شب آقادومادازفرط خستگی همون جورکه داشت حرف می زد خوابش بردخندونکبه همین راحتی...بغلمحبت وعروس خانوم ندیدبدیدی که تاصبح به جوان خوشتیپی که مردرویاهاش بودنگاه می کردوقندتودلش آب می شدعینکفرشته



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:40 | شنبه 15 آذر 1393 توسط مامان جونی

عشق من روزهای جوانیم, سالهای شیداییم,لحظه های ناب شادمانیم,روزهای تلخ وشیرین زندگیم همه تقدیم نگاه گرم وعاشقانه ات.... تقدیم دستان مردانه پرتلاشت.....تقدیم قدم های پرصلابت استوارت...تقدیم شانه های تنومندت.... تقدیم آغوش همیشه گرمت...

قلب کوچکم همیشه وتاآخرعمربراب تومی تپد....

من باتوعاشق شدم وباوجودتوتاهمیشه خوشبختم...

خدایاچطورمن روسیاهومستحق این همه لطف دونستی ...به خاطراین همه خوشبختی چطورشکرت روبه جابیارم...

مسعودعزیزم...

4سال گذشت...تلخ وشیرین گذشت...پرازخاطرات قشنگ وبه یادموندنی گذشت...

باهم خندیدیم...باهم دعوا کردیم...قهرکردیم...باهم عشق بازی کردیم...وکلی خاطره....

حالا...من ....تو...وزیباترین هدیه خدابه ما ...حلما...

ومن باتوودختری که شبیه توست خوشبختم ...فارق ازتمام مشکلات وکمبودها.....

 

عزیزم ازبودنت برام عادتی ساختی که بی توبودن روباورندارم.....

my love

my loves

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:10 | جمعه 14 آذر 1393 توسط مامان جونی

پول بده.... دست بوشور....بیم دد... کش پاکن...توپ بده...و...... اولین جملات حلما هستن که حدودیک ماهی هست که ازشون استفاده می کنه...

تازگی ها شاید درحدیک یادوهفته هست که حس مالکیت هم به احساساتش اضافه شده... دخترعشق بستنی من هرچیزی روکه میبینه میگه : منه بده... مثلا: کلاه منه بده... کش منه بده... مامان منه بده... بابا منه بولو...که اینجا منظورش به منه که یعنی به بابام دست نزن برو.... غمگین.... همه چیز انگاری خلق شده واسه قلدرخانوم ما....یه شب رفتیم یه نمایشگاه موادغدایی اولش یه باب اسفنجی برداشت وهرکاری کردیم که بایه عروسک دیگه عوضش کنه گرفتش توی بغلش ویه ریزمی گفت :نوگام.... یا یه جای دیگه پفک می خاست هرکاری کردیم چیزی به جزپفک برداره موفق نشدیم...درسخوان... حس می کنم داره روزبه روز مستقل ترمی شه...حتی اسرارداره دستاشوخودش بشوره... خودش مسواک بزنه...خودش کفش بپوشه... خودش نقاشی کنه وکسی هم کمکش نکنه... نقاشی می کشه وشعرچش چش دوابو رومی خونه....براش 2تاپازل مناسب 3سال و2سال خریدم هر2تاشوسریک هفته مسلط شده...زیباعکساشم می ذارم دراولین فرصتتتتت



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:06 | چهارشنبه 12 آذر 1393 توسط مامان جونی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ